سیاه  / سفید

 

سفيد تنها و دل‌تنگ است.
سفيد: کجايی؟ تنهام.
سياه: من اينجام؛ با تو.

 

چهار ماه بعد. سياه تنها و دل‌تنگ است.

سياه: کجايی؟ تنهام.
سفيد: اه‌اه. تو خيلی سياهی.
سياه: ولی...
سفيد: من تو «مود» نيستم. ساکت!
سياه: چی شده؟
سفيد: به تو هيچ ربطی نداره.

نکته: خيلی به لباس‌های سفيدتان دل نبديد. ممکن است کثيف و چرکين شوند. شايد بشود شست‌شان، ولی بعد از مدتی می‌فهميد چرک‌مرد شده‌اند و بايد آنها را دور انداخت.

 

 


با تو بودن

 

با تو بودن
شروع زيستن است
در سرزمين آبي عشق
و از تو گفتن
اغاز رهايي
فارغ از هياهو
پلك پنجره اي را گشودن
و با نسيم نگاهت
همسفر بودن
آغاز پرواز است
آنجا كه آينه غرق بهت
قناري است
برايت زيستن
مرگ باورهاست ........

 



 

بودیم...!!!

 


*همه چیز براساس اسناد و مدارک سنجیده میشه ! حتی بودنت ! یک شناسنامه می تونه

مدرکی باشه برای زنده بودنت ! حتی اگه فقط در ظاهر زنده باشی !




هستم ، هستي ، هست / بودم ، بودي ، بود

هستيم ، هستيد ، هستند / بوديم ، بوديد ، بودند

 

 


خسته ام ....

 

من در اين دوردستها به انتظار نور نشسته‌ام و غافل از بيم شبانه چشم

به فرداي نيامده دوخته‌ام . با حال امروز ؛ قول فردايي شادتر را ميدهم و

مي‌خواهم سكوت را مهمان زبان خسته‌ام كنم .

چاره چيست در ميانه راهم و گفته‌ام تا مقصد ماندگار ...

همسفرم مهربان و خسته‌تر از من از درد زمانه !!

تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولاني است و وراي طاقت من و

باز من ماندم و اين بازي سخت روزگار.

هميشه عسل بودن و همواره خنديدن كاش آسان بود ؛

 كاش آسان بود ؛

 آنگاه من تا سحرگاهان شيرينتر از عسل بودم و خندان‌تر از پسته ...


گناه از آن تو نيست ؟! گناه از آن من نيست ؟!

حق با ماست و با هيچ‌كس‌هاي دور و بر ما ؛

مي‌بيني ؟؟ آنقدر دورمان شلوغ است كه هرگز تنها نخواهيم ماند ؛

 قول ميدهم !


خسته‌‌ام ؛ اما نه از تو ؛ باور كن...

 

 

فردا ، روز ديگري است


وقتي دل ارزش خودش را از دست بدهد و چشمها ديگر اشکي

براي ريختن نداشته باشند،

وقتي ديگر قدرت فرياد زدن هم نداشته باشي،

وقتي ديگر دفتر و قلم هم تنهايت گذاشته باشند،

وقتي از درون تمام وجودت يخ زده باشد،

وقتي چشم از دنيا ببندي و آرزوي مرگ کني،

وقتي احساس کني تنها ترين تنهاها هستي و وقتي باد شمع

اتاقت را خاموش کند،

چشمهايت را ببند و با همه وجود از خدا بخواه که صدايت

کند،

انگاه روح خاموشت جان مي گيرد و

برايت فردا روز ديگري است
........



 

لعنت به همه ضمایر!!!

 

اتاق بوی نا می دهد ... بوی ننوشتن ... بوی جوهر ریخته از خودکار ...

بوی خاک ...

چه خیالی است ؟ من زیر این پتو دارم با زندگی می جنگم ! نه ببخشید

فرار می کنم !

دارم اینجا ضمایر زندگی را صرف می کنم

 " من / تو / او / ما / شما / ایشان / "

آخر می گویند زندگی روی این ضمایر می چرخد ! ولی من هر چه کتاب

خواندم ، نفهمیدم "

من چرا بايد ما شود و ما چرا ايشان " و " تو"

از تو هیچ وقت چیزی نفهمیدم ! ای لعنت به این زندگی ! لعنت !


می دانی ؟ نه نمی دانی ! وقتی کسی به من تسلیت می گوید و "

می گوید غم آخرت باشد "

نمی دانم کدام غم را می گوید ! آخر من اصلا نمی دانم غم چیست !

فقط می دانم خودکارهایم

هر روز پیرتر می شوند و چراغهای قرمز طولانی تر ! چه خیالی است !

من هرگز بر ویرانه هایم گریه نخواهم کرد ... می دانی که ؟! من فقط از

" این عابران مسخ که مدام به خیابان نگاهم ، راه را بیراهه به

خواب می بينند " خسته ام ! آخر من هزار بار گفته ام که جنازه ای

بیش نیستم ! نگفته ام ؟ جنازه ای با شناسنامه باطل نشده !

 جنازه ای که راه می رود ... حرف می زند ... می خندد ، برای همین

است که شناسنامه اش را باطل نمی کنند ! می دانی که ؟ ای لعنت

به این زندگی ! لعنت به من ! لعنت به همه ضمایر !

 

مریم **** ۱۶/۱۰/۱۳۸۳