اتاق بوی نا می دهد ... بوی ننوشتن ... بوی جوهر ریخته از خودکار ...
بوی خاک ...
چه خیالی است ؟ من زیر این پتو دارم با زندگی می جنگم ! نه ببخشید
فرار می کنم !
دارم اینجا ضمایر زندگی را صرف می کنم
" من / تو / او / ما / شما / ایشان / "
آخر می گویند زندگی روی این ضمایر می چرخد ! ولی من هر چه کتاب
خواندم ، نفهمیدم "
من چرا بايد ما شود و ما چرا ايشان " و " تو"
از تو هیچ وقت چیزی نفهمیدم ! ای لعنت به این زندگی ! لعنت !
می دانی ؟ نه نمی دانی ! وقتی کسی به من تسلیت می گوید و "
می گوید غم آخرت باشد "
نمی دانم کدام غم را می گوید ! آخر من اصلا نمی دانم غم چیست !
فقط می دانم خودکارهایم
هر روز پیرتر می شوند و چراغهای قرمز طولانی تر ! چه خیالی است !
من هرگز بر ویرانه هایم گریه نخواهم کرد ... می دانی که ؟! من فقط از
" این عابران مسخ که مدام به خیابان نگاهم ، راه را بیراهه به
خواب می بينند " خسته ام ! آخر من هزار بار گفته ام که جنازه ای
بیش نیستم ! نگفته ام ؟ جنازه ای با شناسنامه باطل نشده !
جنازه ای که راه می رود ... حرف می زند ... می خندد ، برای همین
است که شناسنامه اش را باطل نمی کنند ! می دانی که ؟ ای لعنت
به این زندگی ! لعنت به من ! لعنت به همه ضمایر !
مریم **** ۱۶/۱۰/۱۳۸۳








