● ● ●

     قـصه

     قـصه مـن و توست

     قـصه ی با مـن و بی توست

     قـصه ی با تو و بی مـن

     من بازنده قصه های بی پایانم

     قـصه هایی که کسی شـاید آخـرش

     جایی نزدیک کــلاغ ها تسلیم شود

     قـصه شاید خودش را ببازد

     قـصه خودش را

     و صـورتـی شیرینش را

     بـــــی تــــو

    خــواهـد بــاخت !

    ...

    ..

    .

 

● ● ●

 

انگشتانم را در جوهر فرو می کنم

و آهسته

پشت کتف تو ، نقش بال هایی شفاف می کشم

انگشتانم را در جوهر فرو می کنم

و پشت پلک بسته ات

تصویری از باغهای هفت گانه بهشت را ترسیم می کنم

انگشتانم را ، در جوهر فرو می کنم

و بر دستانت

گل سرخی که همرنگ نبض قلب توست می کشم

منتظر نمی مانم

می دانم

باید بروم

تو این گل را نیز به دیگری خواهی بخشید!