خسته ام ....
من در اين دوردستها به انتظار نور نشستهام و غافل از بيم شبانه چشم
به فرداي نيامده دوختهام . با حال امروز ؛ قول فردايي شادتر را ميدهم و
ميخواهم سكوت را مهمان زبان خستهام كنم .
چاره چيست در ميانه راهم و گفتهام تا مقصد ماندگار ...
همسفرم مهربان و خستهتر از من از درد زمانه !!
تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولاني است و وراي طاقت من و
باز من ماندم و اين بازي سخت روزگار.
هميشه عسل بودن و همواره خنديدن كاش آسان بود ؛
كاش آسان بود ؛
آنگاه من تا سحرگاهان شيرينتر از عسل بودم و خندانتر از پسته ...
گناه از آن تو نيست ؟! گناه از آن من نيست ؟!
حق با ماست و با هيچكسهاي دور و بر ما ؛
ميبيني ؟؟ آنقدر دورمان شلوغ است كه هرگز تنها نخواهيم ماند ؛
قول ميدهم !
خستهام ؛ اما نه از تو ؛ باور كن...
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد ۱۳۸۴ ساعت 15:32 توسط مریم
|