من در اين دوردستها به انتظار نور نشسته‌ام و غافل از بيم شبانه چشم

به فرداي نيامده دوخته‌ام . با حال امروز ؛ قول فردايي شادتر را ميدهم و

مي‌خواهم سكوت را مهمان زبان خسته‌ام كنم .

چاره چيست در ميانه راهم و گفته‌ام تا مقصد ماندگار ...

همسفرم مهربان و خسته‌تر از من از درد زمانه !!

تا با تو بودن ، تا همنفس بودن مقصد طولاني است و وراي طاقت من و

باز من ماندم و اين بازي سخت روزگار.

هميشه عسل بودن و همواره خنديدن كاش آسان بود ؛

 كاش آسان بود ؛

 آنگاه من تا سحرگاهان شيرينتر از عسل بودم و خندان‌تر از پسته ...


گناه از آن تو نيست ؟! گناه از آن من نيست ؟!

حق با ماست و با هيچ‌كس‌هاي دور و بر ما ؛

مي‌بيني ؟؟ آنقدر دورمان شلوغ است كه هرگز تنها نخواهيم ماند ؛

 قول ميدهم !


خسته‌‌ام ؛ اما نه از تو ؛ باور كن...