
در خانه ای که پر از ستاره بود
به چيزي نمي انديشيدم
و فرقي نمي کرد
خودم باشم يا ديگري
احساس مي کردم
صدای خداوند را مي شنوم
رها و آرام بودم
چون عصرهاي تابستان
چه شب زيبايي بود!
رهايي از تعلق،
من ... او ،
و فرشتگاني که بيصدا آواز مي خواندند
ديشب
چقدر راحت مي توانستم بميرم!
+ نوشته شده در شنبه سوم دی ۱۳۸۴ ساعت 11:49 توسط مریم
|