در خانه ای که پر از ستاره بود

 به چيزي نمي انديشيدم
و فرقي نمي کرد
خودم باشم يا ديگري

احساس مي کردم
صدای خداوند را مي شنوم
رها و آرام بودم
چون عصرهاي تابستان
چه شب زيبايي بود!
رهايي از تعلق،
من ... او ،
و فرشتگاني که بيصدا آواز مي خواندند
ديشب
چقدر راحت مي توانستم بميرم!