
دلم براي زندگي تنگ شده ، اصلا روزها بهم نمي چسبند ...
جمعه که مي شود فکر مي کنم چه جور هفته اي داشتم ؟
هيچي يادم نمي آيد ، يعني روزها برايم فرق نمي کند انگار.
هيچ چيز متمايزي توي روزها نيست.
انگار اصلا دلم نمي خواد چيزي را توي حافظه ام نگه دارم.
يک جوري خلا شده اون تو!
بهانه هاي کوچک خوشبختي هميشه هست ... اما من هنوز گيجم.
تمام فلاش بک هاي ذهنم مال بچگي است.
نمي دانم چرا من اينقدر در بچگي گير مي کنم.
خيالبافي هم برايم سخت شده.
انگار توي فضا معلقم .
درست که روزهايم همه خوب هستند اما نمي دانم چرا هيچ حس خوبي ندارم.
همون حس خوشايند دوست داشته شدن را.
همون حسي که مهم هستي و بقيه برايت مهم اند.
همه چيز انگار تخت شده ، يک بعدي ! شبيه عکس برگردان شده ام!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۸۴ ساعت 10:40 توسط مریم
|