روز مرگ من

"گرچه خيلي زننده است كه اين چنين از خودم تعريف كنم، ولي بگذاريد بكنم. بگذاريد از رويائي كه ديده ام و چيزهائي را كه خداوند به من الهام كرده است براي شما تعريف كنم"
"چهارده سال پيش مرا به آسمان بردند. از من نپرسيد كه بدنم در آنجا رفت يا روحم، چون خودم هم نميدانم، فقط خدا ميداند. ولي به هر حال خودم را در بهشت ديدم. در آنجا چيزهائي شنيدم كه انسان حيرت مي كند، نه مي شود آنها را تعريف كرد و نه مي شود در كلمات گنجانيد. علاوه بر آن، من اجازه ندارم كه به كسي چيزي در اين باب بگويم..." (نامه دوم پولُس رسول به مسيحيان قرنتس)
نميدانم كدامين روز فرا خواهد رسيد، روزي كه منتظرش هستم و گويا روز سرنوشت ساز و مهم زندگي من خواهد بود، نميدانم آن روز كه فرا رسد، و فرشته اجل بياييد، من چه بايد بكنم، آيا بايد لباس سفيد حرير را برتن كنم و پشت پنجره منتظرش باشم، يا بايد در باغ را به رويش بگشايم...؟!!
روزي كه تو بيايي من از يادها خواهم رفت،و همراه تو در جاده زندگي قدم خواهم زد...!
پ ن ۱ : زياد به مرگ فكر ميكنم،مرگ را مي شناسم و هرگز از آن نترسيدم ... چون ميدانم زندگي در گرو مرگ است...!
پ ن ۲ : اي رسول ما بندگان مرا آگاه ساز و مژده ده که من بسيار آمرزنده هستم. (سوره الحجر / ۴۹)
pinky
۳۱ مرداد ۱۳۸۴