خیال بافی من

ديشب، زمان بافتن خيالاتم......خيال بافيم رسيد به لحظه مرگم...
از حالت خوابيدنم احساس تو قبر بودن بهم دست داد...
داشتم فکر می کردم اگر هم بميرم همين جوريه لابد...
همين احساس ِ..... شايد...
لم داده روی طرف راست بدن ( البته من طرف چپ رو ترجيح ميدم، شخصاً )...
...
همين طوری رفت جلو...
رفت، رفت تا رسيد به زمان فاسد شدن...
زمان کرم گذاشتن...
هميشه احساس می کنم اولين قسمتی از بدنم که کرم ميذاره پهلوی چپمه...
از پهلوی چپم شروع می شم...
هيچ حس بدی نيست......نه درد داره...... نه هيچی...
فقط صدای کرم ها اذيت می کنه.......و وول خوردنشون تو بدنت...
يه حس بدی مثل مور مور شدن...
چون اجتناب ناپذيره بايد تحمل کرد ديگه و دعا کرد که زودتر گوشتای تن تموم شه...
...
تنها مسئله ای که خيلی خيلی آزار دهندس...
و حتی فکر کردن بهش هم عذاب آوره.......
وجود مارمولک اون زيره.
وای، وای فکرش رو بکن...
يه مارمولک ِ چندش آوره ِلزج ِ
با اون دست و پای چندش آورش
رو تن من با احساسی فاتحانه راه بره، منم هيچ غلطی نتونم بکنم.
وای اين بدترين عذاب عالمه...
تصورش رو بکن...
مارمولکه با وقاحت هر چه تمامتر بياد رو دماغم بشينه...
اون دم کثافت و لزجش رو هی رو صورتم تکون تکون بده
من از ترس نتونم حتی جيغ بزنم ( البته اگر هم بزنم فايده نداره چون من مُردم ).
با يه حالت خيلی کريهی از روی دماغم سرش رو خم کنه،
ذل بزنه تو چشمام بدون اينکه مژه بزنه...
بعد اون دهن بی ريختش رو باز کنه و با زبون درازش دور دهنش رو ليس بزنه...
چشاشو ريز کنه...
بعد از يه مکث کوتاه، با يه خنده مسخره ای بلند بلند بگه:
ديدی بالاخره گيرت آوردم،
من اون لحظه دچار مرگ دوباره ميشم...
تولد دوباره رو شنيدی؟... من دچار مرگش ميشم...
آرزو می کنم وسط برف و يخبندون بميرم که مارمولک وجود نداره ...حداقل...
آمـــــيــــن .
pinky
۲۵ مرداد ۱۳۸۴