باید کاری کرد .......

باید با خودمان کاری بکنیم........

با اتاقمان ، کتابهایمان ، نگاهها و حرفهایمان........

اتفاقها در جای دیگری می افتند و ما همیشه دچار اتفاقهای

خیابانیم.........

اما راه رفته را چه کسی می رود وقتی هیچ راهی نیست جز راه رفته

؟ .......

نه ، راه رفته همیشه هموار است ، باید از راه دیگری رفت.... به

کجا؟.....

نمی دانم.......فقط باید رفت.....



همه چیز آنسوی رفتن است....

همه چیز آنسوی نخواستن و خواستن است



اين مرز پنهان آری این مرز پنهان آدمی را نجات

می دهد....... آدمی را که با صد دریغ زندگی می کند و با هزار حسرت

می میرد!!!