هذيانهاي بامداد ۲۳ شهريور ۱۳۸۴
با عبور تو ،
يك ستاره از مدار چشم من گذشت
رفت ، آن طرفتر از تمام لحظه ها
رفت ، تا بهار را بياورد
رفت ، تا پرنده را صدا كند
رفت تا ...
روزهاي خالي مرا پر كند
رفت و من
غرق بي بهانگي شدم
دلم كلي پر ميخواد... كلي پر براي پرواز.. پرواز به جايي كه فقط سكوت باشه و من.. من باشم و تو.. و چشامو ببندم... و هيچ چيز رو به ياد نيارم.. هيچ چيز... دلم ميخواد هيچ دستي توي اين دنيا نباشه كه بخواد منو از خواب بيدار كنه يا بكشه بيرون.... يا حتي شبتابي كه منو بردار و توي يه كوير تاريك بندازه... اينجايي كه الان هستم.. با اينكه سرده.. با اينكه يخه..ولي سرزمين روياهاي منه.. يه سرزمين پر از رويا و خيال كه فقط جا براي من و تو و خدا داره.. با تمام آرزوهاي كوچيك و بزرگي كه بدون اينكه بگي برآورده ميشه.. ميدوني شايد اينجا كه من هستم هيچ شباهتي به بهشت ميلتون و دانته نداشته باشه. ولي براي خودش خدايي داره ... تختو و تاجش روي عرش نيست.. توي قلب من و ذهن تو قرار داره...
با عبور تو
يك ستاره از مدار چشم من گذشت
رفت و آنطرفتر از تمام لحظه هاي من غروب كرد
رفت و ..
هيچگاه بر نگشت...

پ ن ۱ : دلم براي خدا تنگ است!
پ ن ۲ : كاش هيچ پرنده اي پرواز رو ياد نمي گرفت! كاش هيچ ابري اشكي براي ريختن نداشت..
پ ن ۳ : خيلي دوست دارم گريه کنم ولي افسوس که بدجوري سرما خوردم و گريه کردن برام سمه !
پ ن ۴: شعرها براي نيلوفر لاري پور هستند .