سنگ : سنگ زدی به اعتراض . شکستی ...شکستی ... شکستی ... دوست داشتی به همه چیز

سنگ بزنی و اعتراض خودت را نشان بدهی . رسیدی به شیشه های نشکن . نشکست ! یأس

فلسفی گرفتی ... خسته شدی . دچار مازوخیسم شدی ، سرت را به سنگ زدی و مُردی !



کاغذ : هی مداد تراشیدی ... هی کاغذ سیاه کردی ، گاه با کاغذ ، شیشه پاک می کردی

، گاه با نوشته هایت ژست های روشنفکرانه می گرفتی ، گاه کاغذ مچاله می کردی و گاه

قلم هایت را وادار به خودنمایی می کردی . نوشتی ، نوشتی ، نوشتی . یک بار ، یکی از

شخصیتهای داستانت ، دیوانه شد و قصد خودکشی داشت ، به نهیلیسم رسیدی و به جای او

خودت را کُشتی !



قیچی : بریدی ، بریدی ، بریدی ... حالا هر چه بود می بریدی ، از فیلم گرفته تا

فلان شعر فلان شاعر معروف که سالهاست مرده ! ادعایت هم این بود که جامعه را از

ابتذال دور نگه می داری . ولی شبها بکارت دختران نابالغ را هم می بریدی . مهم

بریدن بود گویا ! یک روز وقتی داشتی می رفتی سرکار ، آمدی لایی بکشی ، تصادف کردی

، این بار خودت قیچی شد و مُردی !



سنگ ، کاغذ ، قیچی . چند چند؟ بُرده ایی ؟ یا باخته ایی ؟

 

مریم

بهمن ۱۳۸۳