در مـــن زنـــي مــــي رويــــــد

در من زني مي رويد
قد مي كشد
پنجه به آسمان مي سايد
و چشم
به چشم خورشيد مي دوزد
در من زني مي رويد
عاشق مي شود
بال در مي آورد
پر مي كشد
بارور مي شود و خلق مي كند
در من زني
زير باران مي رقصد
در من زني مي رويد
نق مي زند
بهانه مي گيرد
لج مي كند
و زود گريه اش مي گيرد
در من زني مي رويد
كه قانع مي شود
به نان خالي
و گليم پاره
و كاسه ي پر ز عشق
و بعد
پشيمان مي شود
در من زني مي رويد
و مي انديشد
به غذايي كه
دير مي پزد
به مردي كه هميشه
دير بر مي گردد
به بچه هايي كه
زود بزرگ مي شوند
در من زني مي رويد
زني مي بالد
زني شكنجه مي بيند
زني فرياد مي كشد
زني آه مي كشد
در من زني مي رويد
قد مي كشد
به سينه ي آسمان بوسه مي زند
و در آخر مي ايستد
و ايستاده
مي ميرد .



