مرگ در کنج قاب شکسته ای!!!
دور که نه !
از همین نمای نزدیک ،
در خلاء دم و بازدمی ،
بازی را در پرده مکرر می کنی ،
که یک روز نه ، هر روز !
دور که نه ،
همین جا ،
از فلش بک عادت می گریزی ،
برای اولین بار ،
که آخرین بار !
با پیکر سرد مَردی ،
نه !
شاید با مصلوبی ،
نه !
شاید با جنازه ای می آمیزی ،
که بازی ، بازی آخر است گویا !
و برهنه ،
چنگ می زنی در قطعه آخر ،
و می خوانی :
" این موسیقی آخر فیلم ،
از قبل کوک نشده است انگار . "
نمای آخر ،
اپیزودهای لحظه را کم می آوری ،
" نه در فیلمی می گنجی ،
نه در عکسی ! "
کات که می سُرد در این هوا ،
رها می شوی در خلسه عروسکی !
تیتراژ فیلم که می بُرَد ،
نیستی تا ببینی ،
اسم فیلم شد :
" مرگ در کنج قاب شکسته ای "

