مرگ در کنج قاب شکسته ای!!!


 

دور که نه !

از همین نمای نزدیک ،

در خلاء دم و بازدمی ،

بازی را در پرده مکرر می کنی ،

که یک روز نه ، هر روز !

دور که نه ،

همین جا ،

از فلش بک عادت می گریزی ،

برای اولین بار ،

که آخرین بار !

با پیکر سرد مَردی ،

نه !

شاید با مصلوبی ،

نه !

شاید با جنازه ای می آمیزی ،

که بازی ، بازی آخر است گویا !

و برهنه ،

چنگ می زنی در قطعه آخر ،

و می خوانی :

" این موسیقی آخر فیلم ،

از قبل کوک نشده است انگار . "

نمای آخر ،

اپیزودهای لحظه را کم می آوری ،

" نه در فیلمی می گنجی ،

نه در عکسی ! "

کات که می سُرد در این هوا ،

رها می شوی در خلسه عروسکی !

تیتراژ فیلم که می بُرَد ،

نیستی تا ببینی ،

اسم فیلم شد :

" مرگ در کنج قاب شکسته ای "


 

 

 
   
این روزها که می گذرند هر روز دلتنگتر می شوم ... نمی دانم چرا ؟؟؟
 
یادم می آید روزی مرا ... بگذریم ... سالهاست دلم تنگ است ...
 
مهم نیست ...
 
 
 

اگر چه

 

 

اگرچه برگهاي زرد درختان ريخته و حرارت روز از ميان رفته ولي

 

مگو گذشته مرده وسپري شده .

 

اگرچه فلوت من آهنگ عشق سر نميدهد و آبشار سرود محبت نمي خواند ولي مگو

 

گذشته مرده وسپري شده ،بگذار شاخه هاي زرد بار ديگر سرسبز شوند و زندگي را

 

از سر گيرند زيرا ،اگرچه فلوت من آهنگ عشق سر نميدهد و آبشار سرود محبت

 

نمي خواند ولي گذشته هرگز نمي ميرد ....

 

هر گاه برنده اي مرتكب اشتباهي ميشود مي گويد اشتباه كردم ولي

 

هر گاه بازنده اي مرتكب اشتباه ميشود مي گويد تقصير من نبود .

 

 

 

بی عنوان !!!!

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی

اما و قتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

 

 

می دونم.....!!!

می دونم یه راهی مونده که هنوز

پاهای خسته من نرفته

می دونم یه حرفی مونده که هنوز

لبهای بسته من نگفته