تبليغاتX
مـــــریــــم هـــای پـــر پـــر

می گذرد،

 روزگارم به تنهایی،

تنهایی که خود خواسته است،

انتخابی آگاهانه و هوشیار،

گرچه گاهی سرد، ترسان، هراس آور و پر از تشویش می باشد،

 قدم زدن در هوای سرد کمی مرا به خودم می آورد،

گاهی که فکر می کنم، می بینم هر بار که دوستی آمد،

 تا خواستم دستش را بگیرم، دیدم دست او محتاج تر است،

 خودم را رها کردم، و دستهای دوستم را محکم گرفتم،

 تا مرهمی برای تنهایش، برای غمهایش، برای دلتنگیش باشم، و خودم رها شدم،

جاری شدم،

تا آمدم تکیه کنم بر شانه ای دوستی،

دیدم او به شانه هایم بیشتر احتیاج دارد، شانه هایم را در اختیارش قرار دادم،

 و خودم ره سپار دیار تنهایی خودم شدم، و رها گشتم در جاده ای زندگیم...

بی حضوری، بی نگاهی و ...

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:39 توسط ..::مریم::..