افادهها
طبق طبق
سگها به دورم
وق و وق
||
/\
وبلاگ پینکی در آدرس http://pinky1979.persianblog.com یک وبلاگ دخترانه صورتی است .
مثالی از لحظه های زندگی که در گذرند و بازیگران صحنه که ما باشیم ، نویسنده ای که ما را
نقد میکند و گاه میخواهد جای کارگردان را هم بگیرد !
این وبلاگ بعنوان وبلاگ برتر هفته سوم دی 84 خدمت شما دوستان معرفی میشود .
||
/\
||
/\
و اينطور شد كه يك عدد مريم پينكي سورپرايز شد !

صورتی شدن وب لاگ پینکی
بر من
خجسته باد !!!

مرگ آرزوهايم نزديك است
سور خواهم داد
همه را ...
چه احساس عجيبي دارم امروز...!
حس شروع دوباره...! اما بي تواني فرياد ميزند...!
چه قشنگه رسيدن به روزي كه ميدوني اگه نبود هيچوقت نبودي...!
هميشه اين روز برام عجيبترين روز زندگيم بوده!
اولين روز بودنم ...!
هر اندازه كه اين روز شيرينه، تلخي خاص خودش هم داره ...!
روزي كه احساسم، نگاهم، بودنم به اين دنيا ثابت شد...!
تنها روزي كه متعلق به منه...!
روز ميلاد منه! روز رشد كردن دوباره من براي ادامه زندگي...!
گرچه حوصله بزرگ شدن و ادامه دادن رو ندارم...!
ولي وقتي فكر ميكنم آروم آورم دارم ميرسم به اون ته ته زندگي...!
هميشه دلم ميخواد همون روزي كه بدنيا اومدم، همون روز هم از دنيا برم...!
روزي كه من، تنها من، آغاز شدم براي زندگي كردن...!


بيش از اينها
... آه ...
آري
بيش از اينها مي توان خــاموش ماند !
من
شاعرانه ترین
احساسات خالصانه ام
را موقع شنیدن آهنگی
بس عاشقانه
در نیمه های یک بعد از ظهر زمستانی
از نوع جمعه
با همه وجود
نثارت می کنم
« خلایق هر چه لایق !!! »
ميدونيم ايام حجه ، ملت كلي دارند عبادتت ميكنند ... برات گريه ميكنند.![]()
ميدونيم احساس خدا بودن شديد بهت دست داده .![]()
ميدونيم حسابي رفتي بالاي درخت و به مريمي محل نميدي.![]()
خيلي خداي باحالي هستي كه تو خواب هم بصورت خفن منو سورپرايز ميكني! ![]()
خيلي تعجب كرديم !!!!!!!!!!!!!![]()
ممنون گاد جون خوب و مهربونم ![]()
وسط راه کله پاچه میشه !
حکایت همون یک عدد مریم پینکیه!
خدا به دادم برسه با ترجمه پایان نامه ای که قبول کردم .
و ...
یک عدد مریم پینکی صبور میشود !!!
اگر از احساسات اولين دقايق سال ۲۰۰۶ خواسته باشي
هدفي نيست جز اينكه با يك ماژيك صورتي يك ضربدر پررنگ
روي مريم پينكي بكشيم و زيرش پر رنگ تر بنويسیم :
The End
يادم باشد يك روزي برايشان بنويسم:
"۲۷ سالگي ام را بسيار بسيار دوست داشتم."
It was like a dream
It was like a dream
It was like a dream
It was like a dream
It was like a dream
It was like a dream
It was like a dream
اعصاب خورد كن ترين موجود دنيا:
منم!
.
.
.
غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم
غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم
غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم
غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم
غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم ... غلط کردم
غلط کردم !
سلام بر سپيده صبح
به امروز بنگر
که او زندگي است ، بلي ، تمام زندگي
در جريان کوتاه آن
تمامي حقايق زندگي ، تمام تجليات هستي تو
سعادت شکوفايي
لذت داد و ستد
شکوه زيبايي
نهفته است
از ديروز جز رويايي باقي نمانده
و فردا تنها تصويري از يک توهم است
اما امروز اگر درست تجربه شود
هر ديروزي را به رويايي سعادتمند
و هر فردايي را به تصويري از اميد مبدل ميکند
پس با هوشياري به امروز بنگر
اين سلام سپيده صبح است
کاليداسا – نمايشنامه نويس هندي
خاك خواهي شد
از رخ آيينه ها هم پاك خواهي شد
چون غباري گيج
گم
سرگشته در افلاك خواهي شد
انسان فقط به اين دليل بدبخت است ، چون وقت دارد كه فكر كند آيا بدبخت است يا خير.
تمام راز مطلب در همين نهفته است.
برنارد شاو

تا به حال ...
غمگين كه شده اي
تنهايي را كه چشيده اي
درد را كه حس كرده اي
صداي شكستن خود را كه شنيده اي
از دوستيهايت دلسرد كه شده اي
بغض هايت را كه فرو داده اي
زير بار حرف زور كه رفته اي
حرفهايت را كه بلعيده اي
غم را كه معنا كرده اي
دلتنگ كه شده اي
از همه گريزان كه شده اي
خُرد كه شده اي
دندان درد را كه كشيده اي
استرس را كه درك كرده اي
خستگي را كه لمس كرده اي
از آن قرص پينك ها كه خورده اي
ضعف را كه در وجودت حس كرده اي
احساس پوچ بودن را كه كرده اي
از خودت بيزار كه شده اي
....
پس ميتواني بفهمي حال اين روزها ي سرد و تلخ زمستانی مرا...
دیروز ... آسمان خاکستری ، دیوارهای خاکستری ، کتابهای قفسه و تنهایی من
امروز ... تکرار خاکستری آسمان ، تکرار دیوارهای خاکستری ، تکرار کتابهای قفسه و تکرار تنهايی من
و فردا ... تکرار امروز!
زندگی تکرار هر روزه من
و من
خسته از تکرار زندگی
چیست پایان این روزها؟
آیا در گذر از این راه به درختی خواهم رسید
یا در گره های مبهم علفهای هرز خواهم ماند؟!
چیست پایان این جدال روز و شب
که از پی هم ثانیه ها را می برند؟
دیروز... امروز... فردا...
زندگی تکرار هر روزه من
و من
خسته از تکرار زندگی


- (ای رسول خدا) در اين کتاب – قرآن – از مريم ياد کن، آن هنگام که از خانواده اش جدا شد و در ناحيه
شرقی قرار گرفت. (مريم/16)
او می خواست مکانی خلوت و فارغ از دغدغه پيدا کند که به راز و نياز با خدای خود بپردازد و چيزی او را از
ياد محبوب غافل نکند، به همين دليل طرف شرقی بيت المقدس را برگزيد.
- در اين هنگام، ما روح خود را به سوی او فرستاديم و او در شکل انسانی بی عيب و نقص بر مريم ظاهر
شد. (مريم/17)
اين وضعيت برای مريم بسيار سخت بود. او که همواره پاکدامن زيسته، در دامان پاکان پرورش يافته و در
ميان مردم ضرب المثل عفت و تقوا است، با ديدن اين صحنه که مرد بيگانه و زيبايی به خلوتگاهش راه
يافته دچار ترس و وحشت می شود، لذا:
- صدا زد: من از تو به خدای رحمان پناه می برم، اگر پرهيزگار هستي. (مريم/18)
مريم با گفتن اين سخن در انتظار عکس العمل آن مرد ناشناس بود، انتظاری آميخته با وحشت و نگرانی.
پس از لحظاتی او چنين پاسخی را شنيد:
- من فرستاده پروردگار توام، من آمده ام تا پسر پاکيزه ای از نظر خلق و خوی و جسم و جان به تو
ببخشم. (مريم/19)
مريم از شنيدن اين سخن سخت به لرزه افتاد و در نگرانی عميقی فرو رفت:
- گفت: چگونه ممکن است من صاحب پسری شوم، در حالی که تاکنون انسانی با من تماس نداشته و
هرگز زن آلوده ای نبوده ام؟! (مريم/20)
فرستاده خدا با صراحت گفت:
"مطلب همين است که پروردگارت فرموده، اين کار بر من سهل و آسان است."
در اين آيات تلويحاً به اين مطلب اشاره شده که: ای مريم! خوب از قدرت من آگاهی، تو که ميوه های
بهشتی را در فصلی که در دنيا شبيه آن وجود نداشت، در کنار محراب عبادت خود ديده ای، تو که آوای
فرشتگان را که شهادت به پاکيت می دادند شنيده ای، تو که می دانی جـَدَّت آدم از خاک آفريده شده،
پس نبايد از اين امر خدا نيز تعجب بنمايی.
ما می خواهيم او (پسر) را آيه و اعجازی برای مردم قرار دهيم، می خواهيم او را رحمتی از سوی خود
برای بندگان بنماييم. اين امری حتمی است و جای گفتگو ندارد. (مريم/21)
- سرانجام (مريم) باردار شد و او را به نقطه دوری برد. (مريم/22)
- درد وضع حمل، او را به کنار تنه درخت خرمائی کشاند (که خشکيده بود)، در اين حال گفت: ای کاش
پيش از اين مرده بودم و به کلی فراموش می شدم. (مريم/23)
- ناگهان از پائين پای خود صدايی شنيد که غمگين مباش. پروردگارت زير پای تو چشمه آب (گوارايي) قرار
داده است. (مريم/24)
- و نظری به بالای سرت بيفکن، بنگر چگونه ساقه خشکيده به درخت نخل باروری تبديل شده که ميوه
ها، شاخه هايش را زينت بخشيده اند.
- تکانی به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد. (مريم/25)
- از اين (غذای لذيذ) بخور، و از آن (آب گورا) بنوش، و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار، و هرگاه
کسی را ديدی با اشاره بگو: من برای خدای رحمان روزه گرفته ام و امروز با احدی سخن نمی گويم. (اين
نوزاد خودش از تو دفاع خواهد کرد) (مريم/26)
- سرانجام مريم در حالی که کودکش را در آغوش داشت، از بيابان به سوی اقوامش آمد. (مريم/27)
- هنگامی که آنها کودک را در آغوش او ديدند، دهانشان از تعجب بازماند. آنها که آوازه تقوا و کرامت او را
شنيده بودند، سخت نگرانش شده و به شک و ترديد افتادند، برخی در قضاوت، عجله کرده و زبان به
ملامت و سرزنش او گشوده و گفتند:
- "ای خواهر هارون! نه پدر تو مرد بدی بود و نه مادرت زن بدکاره ای! (مريم/28)
اما چرا مريم را خواهر هارون گفتند؟ چون هارون مرد پاک و صالحی بود و در ميان بنی اسرائيل ضرب
المثل شده بود، هر کس را می خواستند به پاکی معرفی کنند، می گفتند: او برادر يا خواهر هارون
است. در اين هنگام، مريم به فرمان خدا سکوت کرد، و "به نوزادش عيسی، اشاره نمود".
"مردم به او گفتند: ما چگونه با کودکی که در گهواره است سخن بگوييم." (مريم/29)
و پس از لحظاتی نوزاد لب به سخن گشود:
- "من بنده خدايم، او به من کتاب (آسماني) عطا نموده و مرا پيامبر قرار داده است." (مريم/30)
- "(و خداوند) مرا وجودی پربرکت قرار داده در هر کجا که باشم و مرا توصيه به نماز و زکات نموده تا زمانی
که زنده ام." (مريم/31)
- مرا نسبت به مادرم، نيکوکار، قدردان و خيرخواه قرار داده و مرا جبار و شقی قرار نداده است. (مريم/32)
و در نهايت حضرت عيسی می فرمايد:
سلام و درود خدا بر من باد، آن روز که متولد شدم، آن روز که می ميرم و آن روز که
زنده برانگيخته می شوم. (مريم/33)

عيسي ملكوتي به دنيا آمد
ملكوتي زندگي كرد
و ملكوتي هم از دنيا رفت
ميلادش بر همگان مبارك باد

در خانه ای که پر از ستاره بود
به چيزي نمي انديشيدم
و فرقي نمي کرد
خودم باشم يا ديگري
احساس مي کردم
صدای خداوند را مي شنوم
رها و آرام بودم
چون عصرهاي تابستان
چه شب زيبايي بود!
رهايي از تعلق،
من ... او ،
و فرشتگاني که بيصدا آواز مي خواندند
ديشب
چقدر راحت مي توانستم بميرم!

پاييز هم تمام شد با همه دلتنگيهاش.... و فصل قشنگ و پاک زمستان اومد..!
گرچه اين بهترین و قشنگترین پاييز بین تمام پاییزهای خوبی که داشتم بود ...
چون خدا خودش قول داده بود پاييزي پر از رنگهاي شاد برام بفرسته...!
ولي بازهم دلتنگي هاي خاص خودش رو داشت ...!
از خدا ميخوام زمستون پررنگي رو بهم هديه كنه...!
از خدا ميخوام برفهاي سفيدي كه از آسمون ميفرسته برام پر از شادي باشه...!
از خدا ميخوام هيچوقت تنهام نذاره...! هميشه مواظبم باشه...!
.
..
...
....
روزهاي سپيد و تهي كريسمس
كولاك و برف, كولاك
چه غم اگر خيابان ها لغزانند
جائي براي رفتن ندارم