
وای چقدر دير مي گذره ... چقدر انتظار کشيدن سخته وقتي مي دوني اتفاق تو يه قدميه ....
اينم مي دوني که اتفاق بالاخره ميفته ولي انتظار کلافه ات مي کنه ...
واي 20 دقيقه گذشت پس چرا نيومد؟.... چقدر ديگه بايد صبر کنم؟ ...
اصلا صبر کنم يا بي خيالش بشم؟....اين يه اتفاق تازه نيست ...
مدام تکرار مي شه ولي من هيچ وقت لحظه وقوعش رو نفهميدم ....
5 دقيقه ديگه هم گذشت....مهم اون لحظه اتفاقه بعدش ديگه اهميت نداره ...
يعني اصلا گذشت زمان رو حس نمي کني ....ولي همين چند دقيقه انتظار هم زياده ....
بازم گذشت ...
پس چي ش....................... سلام ، صبح به خير ....حيف بازم من نفهميدم اين خوابم کي اومد؟!!!!


به خیال خودشان حالم را گرفته اند - آدمها -
يك خاله زنك بازي جديد و به من افتخار نقش اول آن را داده اند .
از هر دري هم ميخواهم فرار كنم از دري ديگر وارد ميشوند و باز
همان آش و همان كاسه!
بعضي ها عجيب از حرف در آوردن لذت مي برند
فكر ميكنم اگر لذتش معادل همان لذتي باشد كه من از
سكوت كردن و فراموش كردن مي برم ميشود بخشيدشان
به هرحال حق دارند بخواهند زندگيشان را لذيذ كنند.
انگار گريزي نيست!
روزهای آخر پاييزي مان بدجوري دارد به "زنيكه بازي" ميگذرد !!!

ذوب شدن قانون قندیلهاست و هیچ نگفتن قانون من

عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن آدما ، از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
دیروز کلی پرنده پر کشید ... واقعا درد ناکه...
كاش نمي گذشت و همه چيز ساكن مي موند...!
روحشان شاد ...
یادشان گرامی ...
و كار خلق عالم بسوي خدا منتهي مي شود (نجم/42)

هستم زیر سایه یاس و مـــــریـــــم
همین نزدیکیها هستم
هستم و از دور نگاهت می کنم
ولی تو حواست نیست ، هستم
هستم و در این حوالی روزهایم را می بویم
مهم نیست که تو حواست هست یا نه ولی من ، هستم

رودخونه ها .... رود خونه ها
منم میخوام ماهی بشم
ماهی بشم
ماهی بشم
ماهی بشم
.
.
.
.
........
ماهـــــــــــی

|
باغبان میداند عاکف ممنونم عاکف عزیز
| |

"شاسوسا ؟! تو هستی ؟
دیر کردی ،
از لالایی کودکی ، تا خیرگی این آفتاب ، انتظار تو را داشتم . "
و دستها محکم بر میزها کوبیده شد و زندگی آغاز شد ... معلم تکرار کرد ... و من تکرار کردم و تو تکرار کردی و ما تکرار کردیم و زندگی تکرار شد ! و زندگی سه بخش بیشتر نبود و دو نقطه بیشتر نداشت !
زن
دِ
گی
دستهامان را بر میز کوبیدیم تا خوب بفهمیم که زندگی سه بخش بیشتر نیست و تکرار کردیم و تکرار کردیم از لالایی تا میز ... تا کوچه ... تا بلوغ ... تا فلسفه ... تا هم آغوشی ... تا خیانت ... تا ........ و زندگی تنها تکرار سه بخش بود ...
" شبیه هیچ شده ای ،
چهره ات را به سردی خاک بسپار ! "
و مرگ یک بخش بود و نقطه نداشت !
و مرگ یک بخش بود و نقطه نداشت !
......
"شاسوسا ؟
صدای زنگ قافله را می شنوی ؟ "
/ شعرهای داخل گیومه از سهراب /
تا حالا صدای دف رو از نزدیکِ نزدیک گوش دادی؟...
صداش میاد تو گلوت میشینه..... ضرباتش رو تو گلوت حس می کنی...
تمام روحت رو می لرزونه.....با هر ضربه ای گوشای تو هم باهاش می زنه...
مثل دف...
هیچ تا حالا فکر کردی اونی که دف رو ساخته چه انسان مقدسی بوده؟...
تنها.....
گرفته دل.....
بزرگ....
با شکوه....
زخم خورده....
... پیامبر.
الان چیکار داره می کنه؟...
به نوای ساز دف نوازان گوش میده؟...
کجاست؟...
تو بهشت؟...
یا هنوز همین دور و بر هاست، به یه شکل دیگه؟...
مثل یه آهو که پوستش حالا شده یه دف...
حالا خودشم شده دف...
دفِ دف...