تبليغاتX
مـــــریــــم هـــای پـــر پـــر

در من زني مي رويد

قد مي كشد

پنجه به آسمان مي سايد

و چشم

به چشم خورشيد مي دوزد



در من زني مي رويد

عاشق مي شود

بال در مي آورد

پر مي كشد

بارور مي شود و خلق مي كند

در من زني

زير باران مي رقصد



در من زني مي رويد

نق مي زند

بهانه مي گيرد

لج مي كند

و زود گريه اش مي گيرد



در من زني مي رويد

كه قانع مي شود

به نان خالي

و گليم پاره

و كاسه ي پر ز عشق

و بعد

پشيمان مي شود



در من زني مي رويد

و مي انديشد

به غذايي كه

دير مي پزد

به مردي كه هميشه

دير بر مي گردد

به بچه هايي كه

زود بزرگ مي شوند



در من زني مي رويد

زني مي بالد

زني شكنجه مي بيند

زني فرياد مي كشد

زني آه مي كشد



در من زني مي رويد

قد مي كشد

به سينه ي آسمان بوسه مي زند

و در آخر مي ايستد

و ايستاده

مي ميرد .


 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 17:22 توسط ..::مریم::..

من یه جاده میخوام
که دو طرف جاده پر از درختای بلند باشه،
جادهه باید هیچوقت تموم نشه، هر چقدرم من توش برم جلو بازم به تهش نرسم، باید تهش توی ابرا گم شده باشه
قبل از اینکه من شروع کنم به راه رفتن یه بارونی هم اومده باشه و زودی قطع شده باشه، فقط در این حد که بوی خاک بلند بشه،
یه کمی فقط، که زمین هم گل نشده باشه
موقعه راه رفتنه من نباید بارون بیاد ها
من تنها دارم راه میرم، تنهای تنها
موقع راه رفتنم هیچ جا رو هم نگاه نمی کنم، دارم تو خودم فکر می کنم
هوا یکمی خنک شده، یکمی فقط ها نه بیشتر، اونقدر باید خنک باشه که من یه کت نازک کلاهدار تنم کرده باشم
و دستامم این مدلی کرده باشم توی این جیبی که جلوشه، درست کنار زیپ، یکی سمت راست جیب و یکی هم سمت چپش،
کلاهه هم افتاده پشتم سرم
من فقط راه میرم
خیلی راه میرم
خیلی زیاد
اونقدر که خیلی خسته بشم
وسط راه، روی زمین، توی خاک و برگ دراز بکشم و خوابم ببره
بعد پاییز بشه و برگا دونه دونه از درختای بالای سرم بیافتن روی من
بعد من زیر یه لایه کلفت از برگ گم میشم
همین ،
تمام.


 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 21:43 توسط ..::مریم::..

 دریچه ای می جویم،

ثانیه ای نور...

اینک در بینهایتِ تنهایی

لرزش دستهایم را می گشایم

پنجره صورتی را...

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 9:12 توسط ..::مریم::..


رفتم به آسمان،

خدا دعوتم كرده بود،

بزمي عاشقانه برپا شده بود،

تمام فرشتگان بزم و پايكوبي مي كردن،

من نيز براي خدا رقصيدم،

رقصي عاشقانه،

خدا برايم دست ميزد و از ته دل شاد بوديم!

خدا جونم خيلي خوش گذشت...

مرسي بابت همه چيز!

 

 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 20:30 توسط ..::مریم::..

خوشبختي شايد سادگي سلام يه بچه گلفروش باشه.
خوشبختي شايد توي سفره مادربزرگ باشه.
خوشبختي شايد اولين نگاه به دستهاي پيرمرد رفتگر باشه.
خوشبختي شايد صداقت يه همسر وفادر به خانواده اش باشه.
خوشبختي شايد توي عصاي سفيد يه آدم كور باشه.
خوشبختي شايد تو دل بچه هاي دبستاني باشه.
خوشبختي شايد شناختن آدمهاي اطرافت باشه بعد از كلي رفاقت.
خوشبختي شايد انتظار ديدن يك دوست باشه از راهي خيلي دور.
خوشبختي شايد توي نمازها و دعاهاي پدر و مادر باشه.
خوشبختي شايد همين لحظه اي باشه كه من دارم مي نويسم...!


 

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1384ساعت 9:16 توسط ..::مریم::..

بعد عمری بی وفایی
با رقیبان آشنایی
رفتی و دیدی که تنهام
جز من افتاده از پا
در جهان یاری نداری
در شب تاریک غم ها
یار غمخواری نداری

ای دریغ از آن همه دلدادگیها
سادگی، افتادگی ، آزادگی ها
شد نصیب من از این بیگانگیها
گریه ها ، خنده ها ، دیوانگی ها
رفتی و درهای غم را بر من از هر سو گشودی
گرچه در دلدادگی صد گونه ما را آزمودی

ساده دل من کز همه عالم
به تو رو کرده بودم
با همه دیر آشنایی ها
به تو خو کرده بودم
دل به عشقت بسته بودم
با غمت بنشسته بودم
مردم از این نا سپاسی
وای از این حق ناشناسی

اگر تو زپا افتاده بودی
به دل شکنی دل داده بودی
دستی افتاده از پا می گرفتی
جای این نیرنگها رنگ تمنا می گرفتی

 

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 2:40 توسط ..::مریم::..

باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشيد پگاه مدرسه

از ميان کوچه های خستگی *** می گريزم در پناه مدرسه

باز می بينم ز شوق بچه ها *** اشتياقی در نگاه مدرسه

زنگ تفريح و هياهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه

باز بوی باغ را خواهم شنيد *** از سرود صبحگاه مدرسه

روز اول لاله ای خواهم کشيد *** سرخ بر تخته سياه مدرسه




روز اول مهر روز مهمي براي بچه مدرسه ايهاست ، روزي كه حداقل سرنوشت يكسالتان رقم ميخورد. زيرا كه در اين روز همكلاسيها و بخصوص بغل دستي شما مشخص ميشود و شما يكسال بايد در كنار آنها يک سوم از روزتان را سپري كنيد .گر چه كبوتر با كبوتر ، باز با باز ، كند همجنس با همجنس پرواز . ولي بايد دانست كه در بسياري از مواقع اين دست تقدير است كه شما را در كنار كسي مينشاند كه شايد هيچ سنخيتي نداشته باشد و ممكن است آنچنان تاثيري در شما بگذارد كه يا رستگار شويد و يا زيانكار.


وقتي به روزهاي اول مهر فكر ميكنم ، ياد آن لحظه ميافتم كه بچه ها وارد كلاس ميشدند و ميخواستند جاي خود را مشخص كنند . بچه درس خوانها معمولا رديفهاي جلويي را پر ميكردند ، بچه هاي شرور و غالبا مردودي در رديفهاي آخر كلاس ، بچه هاي بازيگوش كنار پنجره ، متقلبها كنار ديوار و بقيه هم بلا تكليف هر جا كه گيرشان مي آمد مي نشستند. من هميشه بی تفاوت نسبت به بغل دستيهايم جايم را انتخاب مي كردم و معمولا دوستاني كه حاضر ميشدند بفغل دستي من شوند ، اخلاقي مثل خودم داشتند، شايد به همين دليل باشد كه از دوران مدرسه تنها يك دوست دارم.


ديگر خاطرات دوران دبستانم را كه مرور ميكنم آنقدر كمرنگ هستند كه وقتي به آنها فكر ميكنم ، احساس نميكنم كه آن خاطرات متعلق به خودم هستند.تنها چيزيهايي كه يادم مي آيد ، جنگ ، آژیر خطر ، پناهگاهای مدرسه و....شايد به همين خاطر باشد كه من هميشه از گذشته ها نفرت داشته ام.


 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم مهر 1384ساعت 19:53 توسط ..::مریم::..