دور که نه !
از همین نمای نزدیک ،
در خلاء دم و بازدمی ،
بازی را در پرده مکرر می کنی ،
که یک روز نه ، هر روز !
دور که نه ،
همین جا ،
از فلش بک عادت می گریزی ،
برای اولین بار ،
که آخرین بار !
با پیکر سرد مَردی ،
نه !
شاید با مصلوبی ،
نه !
شاید با جنازه ای می آمیزی ،
که بازی ، بازی آخر است گویا !
و برهنه ،
چنگ می زنی در قطعه آخر ،
و می خوانی :
" این موسیقی آخر فیلم ،
از قبل کوک نشده است انگار . "
نمای آخر ،
اپیزودهای لحظه را کم می آوری ،
" نه در فیلمی می گنجی ،
نه در عکسی ! "
کات که می سُرد در این هوا ،
رها می شوی در خلسه عروسکی !
تیتراژ فیلم که می بُرَد ،
نیستی تا ببینی ،
اسم فیلم شد :
" مرگ در کنج قاب شکسته ای "


اگرچه برگهاي زرد درختان ريخته و حرارت روز از ميان رفته ولي
مگو گذشته مرده وسپري شده .
هر گاه بازنده اي مرتكب اشتباه ميشود مي گويد تقصير من نبود .
اما و قتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
می دونم یه راهی مونده که هنوز
پاهای خسته من نرفته
می دونم یه حرفی مونده که هنوز
لبهای بسته من نگفته