
سفر به سوی تو
سفر به سوی شمیم مهربانی ات
سفر به انتهای آرامشی بی انتهاست
پ ن ۱: این بار مــــــــشـــهـــــد حــال و هــوایی دیگر داشت
پ ن ۲ : کـــــبـــوتـــری را دیدم که در تنهایی کــلاغـــی پرواز می کرد...
پ ن ۳ : دلـتـنــگــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــم و دیگر هــــــیــــچ ...
بادها باید بیایند
یادها باید بروند
تا تو بفهمی
کلاغ ها
همین نیستند
که آخر قصه ها آواره باشند!
پاییز که بیاید
خواهی دید
چند آسمان کلاغ
در آرزوهای من
به خانه هایشان رسیده اند!

گاهی می شود
سکوت ها را
در عمق صداها جا داد
...
گاهی می شود
زیر خاکستری های تیره نشست
خاکستری هایی از جنس آسمان
...
گاهی می شود
دلتنگ بودن ها شد
می شود ماند
...
گاهی می شود
وقتی حرفی نیست
نقطه ها را کنار هم چید
و خلاصه کرد
تمام بودن ها را
در همین نقطه ها
...
گاهی
همه چیز ممکن می شود !!!
...
...
...
پ ن ١: خـــدایا ...
پ ن ٢ : و اینطور شد که بعد از مدت ها دلم برای کلبه صورتیم تنگ شد و برگشتم!!!
پ ن ٣ : احساس غریبی می کنم. انگار در این حوالی کسی آشنا نیست!!!
آنگونه زنده ام بدار که
نشکند دلی از زنده بودنم!
و آنگونه بمیرانم
که به وجد نیاید کسی از نبودنم!
قـصه
قـصه مـن و توست
قـصه ی با مـن و بی توست
قـصه ی با تو و بی مـن
من بازنده قصه های بی پایانم
قـصه هایی که کسی شـاید آخـرش
جایی نزدیک کــلاغ ها تسلیم شود
قـصه شاید خودش را ببازد
قـصه خودش را
و صـورتـی شیرینش را
بـــــی تــــو
خــواهـد بــاخت !
...
..
.
انگشتانم را در جوهر فرو می کنم
و آهسته
پشت کتف تو ، نقش بال هایی شفاف می کشم
انگشتانم را در جوهر فرو می کنم
و پشت پلک بسته ات
تصویری از باغهای هفت گانه بهشت را ترسیم می کنم
انگشتانم را ، در جوهر فرو می کنم
و بر دستانت
گل سرخی که همرنگ نبض قلب توست می کشم
منتظر نمی مانم
می دانم
باید بروم
تو این گل را نیز به دیگری خواهی بخشید!

خواب بودم
در یک روز پاییزی
فرشته ای صورتی
برایم شعر خواند
از تنهاییش
از غم هایش
از شادی هایش
و من شروع کردم به نوشتن
نوشتن واژه ها
و کلبه ای صورتی
را برایم به ارمغان آورد
و امروز این کلبه ۴ ساله می شود.



امروز به حرمت این چهار سالی که گذشت، فقط عطر گلهای صورتی را نفس خواهم کشید، عطر گلهایی را به هوای آن دسته گلی که خاطرات شیرین چهار سال وبلاگنویسی را برایم به ارمغان خواهد آورد بو می کشم و لذت خواهم برد از آن همه عطری که در این دسته گل پژمرده نهفته و در خاطرات من ثبت شده است...




پ ن ١ : میدانی من یک سری چیزهای که اینجا می نویسم فقط برای این هست که بعد که میخوانم یاد یک سری چیزها بیافتم، اینجا محلی است برای جمع آوری خاطره هایم و آدمهای که با صدا می آیند و گاهی میروند بی صدا.
پ ن ٢ : از همه دوستان عزیزی که طی این چهار سال من رو همراهی کردند تشکر می کنم... دوستانی که بودنشون برام کلی ارزش داره...
پ ن ٣ : این روزها با این همه بی کسی اگر خدا دستش را برایم دراز نکرده بود، وسط همان جاده می ماندم تنها، و اگر خدا به دادم نرسیده بود نمیدانم الان در کدامین کویر سرگردان بودم، باز هم بین همه خدا پیش دستی کرد و زودتر از همه جایش را در قلبم محکمتر کرد و من را آنچنان به خودش وابسته تر کرد که شب تا صبح برایش قصه میخوانم و برایم لبخند میزند.
پ ن ۴ : کسی چه میدونه شاید این تغییر عنوان وب لاگ هم هدیه ای از طرف من برای وبلاگم باشه!!!
مریم روزهای صورتی

و در نهایت هدیه ای بسیار زیبا از دوست خوبم ساقی
هم خیال روزهای صورتی من


امروز ،
لبریز از بودنی که نبودن را به رخ می کشید ،
به کابوس وهن ،
خواب رفتم !
و دیروز !
آه !
من دیروز را گریستم ،
هزار بار !
اینجا همه چیز هست
آسمان آبی
رودخانه آبی
جنگل و پرنده
معجزه
حتی زخم و تبر و نمک
عاشقان , دسته دسته
کلاغان خبرچین
حتی روباهی که عشق را شناخته است!
اما حیف!
صد حیف!
دنیایم خالی , خالی است
جهانم بدون تو
چیزی را کم دارد
چشم جهان جامی است که در آن
شراب و شاعر را گم کرده است.

من خواب دیدم
که نمک مرهمی بود بر زخم
تبر دوست بود با درخت
گرگ , نی می زد برای گوسفند
هم سفره بودند باهم خورشید و ماه
من خواب دیدم
جوانه می زد امید
شب با روز آشتی می کرد
گرما صورت برف را بوسید
من خواب دیدم
نیلوفری برای خواب برکه , لالایی می خواند.
و پیله ای بر برگهای توت بوسه می زد
و سادگی میهمان ضیافت شده بود
من خواب دیدم
باد , تکیه گاه نهالی شده بود
شاپرکی آرام , در جشن گل می رقصید
من خواب دیدم
مرگ , شاخه گلی به زندگی بخشید
و غم کوله بارش را برای همیشه می بست
نفرت آدمیان به جهنم تبعید شد
و دریا عاشقانه ساحل را به آغوش کشید
من خواب دیدم نقاشی عشق را می کشید
و پروانه ای بوی خدا داشت.